تبليغاتX
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
 

 

  هر آمدنی را رفتنی ست ...

  آمدم بگویم که می خواهم بروم ... اما ، که می داند ؟

  شاید روزی ، دور یا نزدیک برگشتم !!

 

  از همه بابت محبت بی شمارشان در این دوران سپاسگزارم !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:1 توسط سوفی |

 

             

  به یاد عید گذشته نوشتم تا فراموش نکرده باشم شور آن روزها را .

  و اقرار کنم که ماهی عید امسال زیبایی پیشین را برایم نداشت .

 

  پ.ن: لاک پشتم تمام ماهی های اکواریوم را در غیاب چند روزه ام خورد تا به طولش دو سانتی متر اضافه شود و از اسکارم فقط پوستی رنگ پریده باقی بماند .

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:32 توسط سوفی |

 

بالید عزیزم من رو به بازی ای دعوت کرد که مسافرت چند روزه ام اجرای اون رو به تعویق انداخت ... سخته انتخاب ۷ آهنگ از بین آهنگ هایی که شب و روز باهاشون زندگی کردم !! و هنوز سخته یادآوری خاطرات تلخ و شیرینی که شنیدن چند ده باره ی بعضی ها به همراه دارند ... مخصوصآ برای منی که عادت به بازگشت ندارم ...

اولین ،شاید متعلق به Jash Groban  باشه . آن روزهای تلخی که دعای زیر لبم Glory بود و بس :

Remember, I will still be here , As long as you hold me, in your memory ... I am the one voice in the cold wind, that whispers , And if you listen, you'll hear me call across the sky ... Remember, I'll never leave you , If you will only , Remember me

کمی قبل تر ، "سلام آخر"  احسان خواجه امیری :

خداحافظ ای شعر شب های روشن ، خداحافظ ای قصه ی عاشقانه ، خداحافظ ای آبی روشن عشق ... به شب می سپارم تو را تا نسوزد ، به دل می سپارم تو را تا نمیرد ، اگر چشمه ی واژه از هم نخشکد ، اگر روزگار این صدا را نگیرد ...

 

و "Elton John"  که یکی از اساسی ترین قوانین زندگیم را به من نشان داد :

From the day we arrive on the planet , And blinking, step into the sun , There's more to be seen than can ever be seen , More to do than can ever be done ... In the Circle of Life , It's the wheel of fortune , It's the leap of faith , It's the band of hope , Till we find our place , On the path unwinding ... Some of us fall by the wayside , And some of us soar to the stars , And some of us sail through our troubles , And some have to live with the scars ...

 

 

پیش از آن یکی از آهنگ های Sasha برای مدتی حرف های هر روز من بود با خودم :

When I wake up and the sun won't shine , and I see the bedlam all around me , I turn over and go back to sleep again , If I could skip or erase this day , but it's much to young to feel sorry , so I'm trying to get on my feet again ... do I really need to ask for someone's help , to find out , that I'm alive , and I can't get myself outta here ... I'm alive 

من هر بار با این آهنگ گریه کردم ... من پابه پای خاتمی در فیلم انتخاباتی سال ۸۰ اش اشک ریختم و خرداد و تیر ۸۴ روی دیوار اتاق برادر طاهره این شعر رو نوشتم . یادته بالید ؟ این آهنگ از نظر من زیباترین تصنیفی ست که برای ایران خوانده شده ... من هنوز هر زمان دلتنگ روزهای گذشته می شوم فیلم انتخاباتی او را می گذارم و با یا علی مددی گفتنش ، با این آهنگ می گریم ... من با این آهنگ در سیاست ایران متولد شدم و با همین آهنگ مردم ... برای من یادآور شوری است که دیگر در خود نمی بینم مگر با ... (می گذارم سه نقطه باقی بماند تا دوباره متهم نشوم !!)

  ایران ای سرای امید            بر بامت سپیده دمید

  بنگر کزین ره پرخون             خورشیدی خجسته دمید

  اگرچه دلها پرخون است        شکوه شادی افزون است

  سپیده ی ما گلگون است     وای گلگون است

  که دست دشمن در خون است

  ای ایران غمت مرصاد           جاویدان طلوع تو باد

 راه ما راه حق راه بهروزیست      اتحاد اتحاد شرط پیروزیست

  صلح و آزادی جاودان در همه جهان خوش باد

  یادگار خون عاشقان     

  ای بهار

  ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد !

 

"مرغ سحر" محمدرضا شجریان برای من یکی از زیباترین خاطره هاست ... روزهای گرم و شرجی شمال که دایی برای پسر دایی کوچکم به جای لالایی مرغ سحر می خواند با آن صدای گیرایش و او آرام می خوابید و من می خواندم زیر لب با یاد ناله های فرو خفته از زمان ملک الشعرا بهار تا آن روز و امروز ...

مرغ سحر ناله سر کن ، داغ مرا تازه تر کن ، زآه شرربار این قفس را ، برشکن و زیر و زبر کن ، بلبل پربسته ز کنج قفس درآ ، نغمه ی آزادی نوع بشر سرآ ، وز نفسی عرصه ی این خاک توده را ، پر شرر کن ، ظلم ظالم  جور صیاد ، آشیانم داده بر باد ، ای خدا ای فلک ای طبیعت ، شام تاریک ما را سحر کن ... این قفس چون من تنگ و تار است ، شعله فکن در قفس ای آه آتشین ، دست طبیعت گل عمر مرا نچین ...

 

و قدیمی ترین آهنگم و زیباترینشان با صدای استاد بنان "الهه ناز " است :

باز ای الهه ناز ، با دل من بساز ، کین غم جان گداز ، برود ز برم ، گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود ، بیا تا ز سر گنهت گذرم ، باز می کنم دست یاری به سویت دراز ، بیا تا غم خود را با راز و نیاز ، ز خاطر ببرم ، گر نکند تیر خشمت دلم را هدف ، به خدا همچون مرغ پر شور و شعف ، به سویت بپرم ... تو الهه نازی در بزمم بنشین ، من تو را وفادارم بیا که جز این ، نباشد هنرم ، این همه بی وفایی ندارد ثمر ، به خدا اگر از من نگیری خبر ، نیابی اثرم ...

خیلی آهنگ های دیگر در خلال این سال ها مرا مست خود کردند :

"ترنج" محسن نامجو : گفتا من آن ترنجم ، کاندر جهان نگنجم ، گفتم به از ترنجی ، لیکن به دست نایی ...

"my immortal" :

I'm so tired of being here , Suppressed by all my childish fears , And if you have to leave , I wish that you would just leave , your presence still lingers here , And it won't leave me alone , These wounds won't seem to heal , This pain is just too real ,There's just too much that time cannot erase 

 

"Love Story، "بارون"   شجریان ، "رو سر بنه به بالین " محسن نامجو  ، "I dream at night" و ...

هیچ وقت دوست نداشتم خودم رو مجبور به رعایت قواعد بازی کنم . شاید به خاطر همین تعداد آهنگ هام از ۷تا بیشتر شد !!!!!

از همه دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند دعوت می کنم تو این بازی شرکت کنند ، البته اگه دوست دارند !

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:51 توسط سوفی |

 

  با سپیده دم می گریم به شوق بازشناخت معبودم !

  و ظهر می گریم برای نمی دانم او  که ... یا، تو که ...

  و عصر برای سردرگمی روزها و ماه ها و سال ها و قرن های پیش و پس .

  و شب برای خدایی که لابه لای ساعات روز دوباره گم شد ...

  پس، چشم می بندم تا سپیده دمی از نو به شوق بازشناخت معبودم به گریه بگشایمش !

  می ترسم

  از روزها و شب های بی او !!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:35 توسط سوفی |

 

  بیا ، بنشین روبرویم ، نه ! کنارم ، و گوش کن تا برایت بگویم حرف هایی را که می دانم

  نخواهی فهمید ...

  من مدت ها به دنبال این بودم که پا جای پای تو بگذارم .

  خواستم همان طور ببینم که تو می بینی . همان طور بپرستم که تو می پرستی ، اما ...

  آن روز فهمیدم راهم حتمآ نباید با تو یکی باشد تا به مقصد مشترکمان برسیم .

  دانستم که تو هم مقصود را می دانی و مقصد درست نمی بینی .

  از آن روز همه چیز زیباتر شد ...

  آن روز تو پیمان شکستی و من ایمان آوردم به این که هیچ چیز کامل نیست .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:27 توسط سوفی |

 

  وَ انَا أختَرتُکَ فَأستَمِع لِمَا یُوحَی

 و من تو را برگزیده ام ، پس به آنچه وحی می شود ، گوش دل بسپار

 

 به من بگو معنی این آیه چیست ؟

 من به حرف خدایم گوش ندارم ، خدای تو به من چه می گوید ؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:23 توسط سوفی |

 

  گرفتار چه کرده ایم خودمان را ؟

  دیروز ، نمی دانم نتیجه بحث در مورد فیلم secret بود یا حرف های دیگرمان از کائنات و خدا که

  چشمانم را بستم و از خودم دور شدم . بالا رفتم . تصور کردم خودم را که از همه چیز فاصله

  می گیرم و بالا می روم . تا آنجا که زمین جذبم نکند . باز هم دورتر . بعد چشمانم را باز کردم .

  سیاره ای دیدم آبی - سفید ، آرام ،  بی کمترین اتصالی در نیستی شناور . و دورتر باز هم اجسام

  دیگر . واقعی ، نزدیک به من ...

  وقتی به میلیاردها میلیارد جسم دیگر فکر کردم خنده ام گرفت . از کوچکی خودم ، از بزرگی دنیای 

  اطرافم !

  چه ابلهانه خود را مرکز جهان می پنداریم و به خود می بالیم . چه اسفناک است این همه تلاش

  برای پیشی گرفتن از دیگران وقتی بیست میلیون سال قبل ستاره ای بوده که از تراکم  ابرهای

  آسمانی متولد شده !!

همه چیز قبل از ما بوده و بعد از ما خواهد بود . پس علت این همه تکاپو ، این همه حرص چیست ؟؟

به کجا قرار است برسیم ؟!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:13 توسط سوفی |

 

دیشب فهمیدم قلبم دیگر نمی تپد

.

.

.

.

.

و من سال هاست که مرده ام !

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7:29 توسط سوفی |

 

خورشیدی که در گوشه ای از کهکشان چندین سیاره را دور خود دارد

چه دردی در سینه اش انباشته می شود وقتی در آتش عشقش می سوزد

و نمی تواند مادرانه در آغوششان بگیرد !

 

  و ـ این ـ جهان ـ سراسر ـ درد ـ است ـ حتی ـ زمانی ـ که ـ

  پاک ترین ـ نشانه ـ خدا ـ را ـ در ـ آغوش ـ داشته ـ باشی .

 

پ.ن: هر چه یکبار اتفاق بیفتد ممکن است هرگز دیگر پیش نیاید،

اما آنچه که دو بار اتفاق بیفتد حتمآ بار سومی هم دارد !!

پ.ن: امروز زیباترین روز این هفته ام بود ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:52 توسط سوفی |

 

وقتی شکستی و دیدی شکستنی است

وقتی بریدی و دیدی بریدنی است

                                بر عرش تکیه کن، بر خویش تکیه کن

وقتی رها شدی و نشد هیچ کس رها

تنها شدی، غریب، تنهاتر از تمام غریبان روزگار

                               بر عرش تکیه کن، بر خویش تکیه کن

وقتی ز موج خیز حادثه باری دلت گرفت

گویی تو گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

تو عاجزی ز گفتن و  خلق از شنیدنش

                              بر عرش تکیه کن، بر خویش تکیه کن

 

من شکستم عهدم را ...

من بریدم پیوندم را ...

من به او که دوستش داشتم گفتم نه !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:10 توسط سوفی |

 

 

کابوس شبانه ام در روز به سراغم می آید .

 

فریادی که نمی دانم از آن کیست هنگام خواندن کتاب " خدای چیز های کوچک " در گوشم می پیچد !

 

سقوط به قهقرای جهانی مدور به سرگیجه می اندازدم ...

 

و من نمی دانم معنای این کابوس را که همیشه در بدترین شب ها به سراغم می آید و تازگی ها در

 

روز !!

 

 

 

 

پ.ن : مجید توکلی ، احمد قصابان و احسان منصوری به ترتیب به سه سال ، دو سال و نیم و دو سال

 

حبس تعزیری محکوم شدند اینجا

 

زنده باد فرشته ی چشم بسته ی عدالت !!!

 

زنده باد من ، تو ، ما !!!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 16:59 توسط سوفی |

 

 

حس می کنم مجموعه ای عظیم از پشیمانی ها  و فرصت های از دست رفته ام !

مجموعه ای huge  !!!

همان اندازه  huge  که Uma Thurman در Kill Bill به استاد سازنده ی شمشیرش گفت ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 19:15 توسط سوفی |

 

مادر ، می گویند بهشت زیر پاهای توست به واسطه ی مادر شدن .

مادر ، گذشت روزهایی که به انتظار آمدنش سپری می کردی و شب هایی که سنگین صبح میشد برایت .

سپیده ات به دنیا آمد !

چشم می بندم و سعی دارم تجسم کنم  آن هنگام که در آغوش می گرفتی ، می بوییدی ، می بوسیدی دخترت ، سپیده ات را ...

نمی دانم که رقم زد برایتان این جدایی را ، اما دیگر نگران نباش . سپیده ات بیش از این دور نمی شود از تو تا زنده ای !

سپیده ات را دیگر گم نخواهی کرد .

از امروز هر زمان دلتنگش شدی کافی است به بهشت زهرا بروی . قطعه ی نوزادان . به دنبال سنگ قبر کوچکی که رویش نوشته : سپیده ـ شیرخوارگاهی

کودکت مرد بی آنکه قطره اشکی بر مرگش فرو ریزد از گوشه ی چشمی !

کودکت مرد بی آنکه آغوشی از سر محبت گشوده شود برایش در طول عمر کوتاهش !

مادر ، شاید کمی دیر شده باشد اما تبریک می گویم به تو مادر شدنت را . هر چه باشد ، تو که نمی دانی این داغ را !

مادر ، بهشت ارزانی تو !!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:31 توسط سوفی |

 

مسخره ام می کنند وقتی می گویم : مواظب باشید پاتونو کجا می ذارید .

 

و با خنده جوابم می دهند : برو بابا توام ! ما خیلی بشه حواسمونو جمع کنیم که پرت نشیم پایین . به چه چیزایی فکر می کنی توام !

 

و من که جلوتر می روم باید حواسم را بیشتر جمع کنم تا از راهی برویم که به آنها برنخوریم و گاهی برای پا گذاشتن روی صخره ای باید اندکی صبر کنم تا آنها بگذرند بعد من بروم ...

 

و نمی فهمم آنها چگونه نمی دانند که له نکردن مورچه ای که در آن صبح زود با ستایش خدایش از لانه بیرون آمده صد برابر مهم تر از رسیدن ما به شیرپلاست !!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:58 توسط سوفی |

 

چقدر تلخ است نوشتن وقتی می دانی چه می خواهی بگویی و نمی توانی بگویی اش !!

در اتاقی که نشستم یکی برای کنکور درس می خواند ، یکی برای آزمون فردا صبحش و من با آهنگ توی گوشم و کتاب باز جلوی رویم باز میل نوشتن پیدا کردم ، میلی سرکوب شده در این یک ماه !
شاید دو هفته نگذشته از آن روز که پرسیدی : چرا با نوشتن از سیاست خودت را درگیر مسائلی این چنین پست می کنی ؟ این اتفاقات دست هیچ کدام از آنهایی که تو تصور می کنی نیست ! نه احمدی نژاد ، نه بالاتر از او مصباح ، نه بالاتر از این ها آمریکا یا انگلیس !

همه چیز بازی است و همه کس بازیچه و ... و من از آن روز خواستم تا برایت تنها از یک تن بگویم . از یک اسم که دیگر نیست . از کسی که هرگز ندیدمش اما بارها به او فکر کردم . به اکبر محمدی نامی که سال گذشته در زندان مرد !

دانشجویی که بر اثر اعتصاب غذا نه در آن سوی دنیا که در کشور من و تو ، در تهران و در فاصله ی چند کیلومتری ما جان سپرد ... خواستم تا برایت از او بگویم تا برایم بگویی چطور می شود از عشق گفت و از خدا نوشت وقتی او دیگر نیست و مثل اویی هست که سال دیگر نباشد ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:9 توسط سوفی |

    پیش تر ، در روزهای دانش آموزیم هر زمان از تلویزیون صحنه های دل خراش و تآمل برانگیز کشیده شدن جوانی فلسطینی روی زمین توسط سربازان صهیونیستی یا گریه های بی امان یک مادر داغدیده یا فرود آمدن ضربه های پیاپی باتوم بر پیکر مچاله شده ی یک مبارز فلسطینی را می دیدم ، بی اختیار اشک می ریختم و به خشم می آمدم از اینکه چرا انقدر دورم و ناتوان که نمی توانم کاری انجام دهم ؟

  و امروز در شهری که ۲۰ سال در آن نفس کشیدم چندین نفر دانشجو را بازداشت و زندانی می کنند و   در همین شهر در جایی نزدیک به آن جا که من روزگار می گذرانم شکنجه شان می کنند ، شلاقشان می زنند ، با کابل بدن هایشان را کبود می کنند تا آن حد که یکی شان تا مرز خودکشی پیش می رود و من همچنان ناتوان و مستآصل فقط نظاره گرم !

  روزگاری دانشجو قداستی داشت . حرمتی داشت . قداستش را شکستند و حرمتش را بی حرمت کردند . من به دنبال همین قداست و حرمت دانشجو شدم ... آمدم تا زخم خوردگان ۱۸ تیر ۷۸ را در دانشگاه ببینم . آمدم تا احمد باطبی ها را در میان دانشجویان پیدا کنم .

  اما دریغ ! که نه احمد باطبی بود ، نه پیراهن آغشته به خون در دستش ، نه انجمن اسلامی فعال ، نه شورای صنفی پرجوش و نه ...

  و من امیدوار بودم !

  اسفند ۸۴ تصمیم داشتم به مناسبت آزادی اکبر گنجی بعد از ۵ سال و ۹ ماه با شیرینی به دانشگاه بروم ، اما دیدم کمتر کسی ست که اهمیتی بدهد به این آزادی یا حتی از آن اطلاع داشته باشد !!!

  گنجی آزاد شد و من فکر کردم کمتر چیزی می تواند این چنین چهره ای را در هم بشکند که گنجی در این مدت در زندان اوین شکست !

  شنیدن ۸۰ روز حبس و شکنجه به خاطر واژگون نگه داشتن عکس یک مقام بالای دولتی ! ،

           ۳۴ ماه زندان و ۱۰ ضربه شلاق برای دلارام علی از فعالان زن کشور،

           بستن روزنامه هم میهن،

           فیلتر شدن سایت خبری ایلنا،

           و امروز بسته شدن روزنامه ی شرق

  کافی نیست تا قدمی برداریم برای آگاهی بیشتر از اوضاع پیرامون  ؟؟؟

  چند دانشجوی دیگر باید در زندان جوانیشان را سپری کنند تا ما به خود بیاییم ؟

  چند فعال سیاسی دیگر را باید بازداشت کنند تا ما تصمیم به اجرای کاری بگیریم ؟

  چند فعال زن دیگر باید زندانی و تحقیر شوند تا ما کاری برای خودمان و کشورمان انجام دهیم ؟

  چند ...

  چند ...

  و یک چیز مسلم است ... همه ی ما در قبال این مسائل مسئولیم . و یک روز بابت همه ی کوتاهی هایمان بازخواست خواهیم شد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 14:24 توسط سوفی |

  نفسم بالا نمی آید !

  دلم یک عالم گریه می خواهد ...
  امروز صبح در میان وب گردی هایم متن کوتاهی خواندم از این وبلاگ .
 
          خوب به هر حال سن و سالی ازش گذشته
          به هیچی هیچی که احتیاج نداشته باشه
           یه سمعک و حتمآ می خواد
 
  همان موقع از پای تلفن برای دوستی خواندمش و او که نمی دانم مشتاق شنیدن چه متنی بود با
  سردی گفت که خوشش نیامده !
  اما به نظر من زیبا بود ... مهم نیست اشتباه است یا نه ! ... مهم نیست که مشکل از فرستنده
  است و گیرنده های خدا همچنان فعال است ...متن های اشتباه هم گاهی می توانند زیبا باشند !!
 
 
 
  وبلاگ ارغوان را باز کردم و شروع کردم به خواندن پست جدیدش ... بعد از آخرین جمله هایش از
  شیشه پنجره ی کنار کامپیوتر دیدم پوزخند مسخره ای را که نمی دانم از کی روی صورتم بود !!
  پوزخندی به خودم ، به مردم ، به دولت منتخب !! ، به آنها که ماندند و با گفتن اعتقاداتشان بند ۲۰۹
  اوین پذیرایشان شد یا از سر ترس حرف هایشان را در هفت پستوی ذهن پنهان نگه داشتند ، و به
  آنها که رفتند و از هزاران کیلومتر دورتر حرف هایشان را شاید با شجاعت بیشتری می گویند !
  ... و باز بلاتکلیفی من از این که می خواهم کدامیک باشم ؟
   ولی این بار حس می کنم نفسم بالا نمی آید از این همه خفقان ، این همه ظلم ، این همه نکبت!!
   و این نوشته ی فاطمه دیگر فاطمه نیست ! ابراهیم نبوی است که دستی می شود دور گردنم و
  گلویم را فشار می دهد و فشار می دهد و با یک عالم اشک ، یک عالم ناله رهایم می کند ...
   و باز این تنها خداست که گیرنده هایش را روشن می کند برای شنیدن فریادم !
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 20:7 توسط سوفی |

 

  در کنسرت ۳ ساعته ی محمدرضا لطفی دو جمله مستم کرد ...

  و همه ی آن زمان را به دنبال روح خدا چشم به هر سو گردانیدم . به زمین و به آسمانش و به کاخ های

  نه چندان باشکوه نیاوران . خواستم باشد و زمزمه های یا دوست مرا که در صدای لطفی گم می شد

  بشنود و نمی دانم ... شاید تاثیر آن الله مدد الله مددی ها بود که فردا شبش خدا را آنچنان نزدیک

  احساس کردم . همان وقت که برای نخستین بار آنقدر بی واسطه از او پرسیدم سوالم را و او همه ی 

  جهانش را گذاشت و پایین آمد و با جوابش آنچنان آرامم کرد که تا به حال نبودم !!

  و چقدر جای تو خالی بود آن شب تا هم نوا با لطفی بخوانی :

                                                              وجودی جز وجود حق محال است ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:57 توسط سوفی |

 

  این پست را در جواب دوستی می نویسم که اعتقاد دارد خوب تنها کسی است که راهنمای راست

  بزند و به همان سو بپیچد !!

  من کوچک تر از آنم که بخواهم از سیاست بگویم یا از تاریخ . پس تنها مشاهداتم را می نویسم .

  برای من سیاست از ۲ خرداد ۷۶ آغاز شد . ۱۰ سالگی سن زیادی نیست برای تمیز مسائلی این چنین و

  اعتقادات اولیه ام متأثر از خانواده و اطرافیان بود !

  در امتحانات ثلث دوم و سوم پایه ی اول راهنمایی آن چنان انشای تند و صریحی - در تحلیل استیضاح

  عبدالله نوری - نوشتم که اگر به مذاق معلمم خوش نمی آمد می توانست سبب اخراج من شود .

  از خاطرات آن سال هایم فقط وقایع سیاسی را می نوشتم !

  دوست خوبم !

  خاتمی حرف های زیبایی می زند که همگی اعتقاد خودش است . خاتمی زیبا می گوید چون زیبا فکر

  می کند . او تنها برای بدست آوردن آرای مردم آن حرف ها را نزد و هرگز درصدد تقلید (!) برنیامد .

  خاتمی خیلی پیش از آن که رییس جمهور شود کسی بود . شاید ۶۰ میلیون نفر ایرانی او را نمی شناختند

  اما عالمان بزرگی با او آشنایی داشتند . می شناسی پدرش را ؟ کتاب " یادنامه ی خاتمی " که در

  بزرگداشت سید روح الله خاتمی اردکانی است را خوانده ای ؟

  خاتمی بزرگ است و بزرگ زاده . او ناشناخته نبود که تنها حرف های زیبایش دل برباید .

  اما شاید او هم اشتباه کرد که نامزد شد برای کرسی ریاست جمهوری ، که خواست کاری کند .

  چون یکی از خصوصیات بارز او نجابت است که سیاست نجابت نمی شناسد . اما همه مان دیدیم

  که چگونه ۸ سال خاتمی شکست و پیر شد، به پای من ، تو ، همه !

  منی که خود را دوستدارش می دانستم و می دانم . تویی که فکر می کنم روزی می دانستی و الان ...

  من تا چندی پیش عکس کوچک تبلیغاتی او را نگه داشته بودم که خرداد ۸۰ هر روز با خود

  تا حوزه ی امتحان نهایی سوم نهایی می بردم ، که پشت آن این بیت از سعدی را نوشته بودم :

     سنگی به چند سال شود لعل پاره ای / زنهار تا به یک نفس نشکنی به سنگ

  من دیدم محاسن او چطور در ۸ سال سفید سفید شد . که را تو این گونه دیدی ؟

  دوست من !

  امروز دیگر بر نخواهد گشت . اگر من امروز تصمیمی نادرست بگیرم تأثیر آن تا آینده ام به جا خواهد ماند

  و آینده ی فرزندان من در نسل های بعد . وقتی عمل هر چند کوچک من این چنین باقی می ماند ،

  چگونه می توان نادیده گرفت تصمیمات غیرکارشناسانه ای را که دولت نهم و در رأس آن رییس جمهورش

  می گیرد ؟ چطور می توانی نگران نباشی برای خودت ، فرزندانت و آیندگان ؟

  شاید کسی که امروز مقام اول اجرایی را در کشورمان دارد فرد خوبی باشد !

  شاید او هرگز نگفته نفت را بر سر سفره های ایرانیان می آورد !

  شاید او تیر ۸۴ نگفته بانوان کشور حق دارند لباس های شاد بپوشند !

  شاید سهام عدالتی که او می دهد خود نشان از بی عدالتی نباشد !

  شاید مخالفت شدید او با طرح چند قیمتی شدن بنزین از سر لجبازی نباشد !!

  شاید واقعاً هاله ای از نور پیرامون او را گرفته باشد !! ...

  اما این ها دلیل نمی شود که او سیاست مدار موفقی شود . کسی که نماینده ی عده ای می شود

  اولویتش باید خواست آنها باشد نه خودخواهی های خودش .

  گاهی در سیاست لازم می شود راهنمای یک سو را بزنی و به سویی دیگر بپیچی .

  گاهی اصلاً نباید راهنما بزنی بلکه باید با چراغ خاموش آرام حرکت کنی تا به مقصدت برسی !

  سیاست همین است . شاید به همین دلیل همه سیاست مدار خوبی نمی شوند !

 

   پ.ن : عقیده ی دوستم را می توانید در قسمت نظرات متن پیشین ببینید ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:3 توسط سوفی |

 

  " سیبی که برسد، حکمآ خودش میفتد . یا بادی می اندازدش، یا کسی درخت را تکان

  می دهد . این ها اصل نیستند . اصل سیب رسیده است که حکمآ خودش میفتد ... "

 

     مثل همیشه یکی بود و یکی نبود . او که بود خدا بود و او که نبود همه بود . او که بود

     من بودم و او که نبود ...

     معنی انتظار را خدا به من آموخت . آن زمان که شکوفه های سپید درخت سیب مان را باد

     با خود برد . آن روز که برای اولین بار سیب سبز کوچک را روی شاخه ی درخت دیدم که اگر

     دست دراز می کردم در دستم جا می گرفت . و چه گرم بود برایم لمس پوست مخمل گونه اش .

     معنی انتظار را خدا به من آموخت . همه ی آن روزهایی که ساعت ها را به سیب کوچکم

     اختصاص می دادم . با متر مادر محیطش را اندازه می گرفتم . تغییر رنگش را می دیدم که

     آرام آرام به سرخی می گرایید . با او حرف می زدم . تک دانه ی سیب درخت بزرگمان که

     همه می دانستند به من تعلق دارد .

     تا آن روز که اولین سیب را باد کند و با خود برد و دومین را برادر کوچکم . و من بی آنکه

     بدانم چرا غمگین شدم .

     آن روز بیشتر نگاهش کردم و تازه فهمیدم چه بزرگ شده و چه سرخ و چه زیبا !

     رسیده بود ... و سیب سرخ رسیده را باید از درخت چید !

     چیدمش . نگاه کردمش و تا شب فقط بوییدمش .

     شب رو به آسمان به خدا تعارفش کردم که اولین گاز را او بزند . گرفت ، و به رسم بزرگی

     به من کوچک تعارفش کرد. گرفتم و آخرین نگاه بینمان رد و بدل شد . چشمانم را بستم و

     شیرین ترین گاز دنیا را به سرخ ترین سیب آسمان زدم ...

     از آن شب همه ی سیب های سرخ را از پشت هاله ای آب می بینم . بعد از آن هیچ

     سیب سرخی را گاز نزدم ...!

     و معنی انتظار را خدا به من آموخت .

 

  نمی خواستم این گونه بنویسم ولی دوباره ماری توی روده هایم می لولید و نیشش را در

  هر نقطه ی بدنم فرو میکرد و می کند و نمی گذاشت به یادم نیفتد آن کرم کوچک !

 

  پ. ن : قرار شد با جمله ی اول متنی بنویسیم ... من نوشتم ، او نیز !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:15 توسط سوفی |